از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و نود و یک :
عطا چشمانش را محکم بست تا اشکش جلوی بقیه سرازیر نشود. دست عالمه را گرفت و روی صورتش قرار داد.
- منو ببین. من همون عطام که افروز به دندون گرفت و فرار کرد.
عالمه برای دقایقی مات و توخالی نگاهش میکرد. به یک باره مانند دیوانهها شروع به فریاد کشیدن کرد. با ناخنهایش روی گونههایش را چنگ زد و سعی کرد موهایش را بکشد. دقیقا مثل زمانی که شکور مشتی استخوان را زیر خاک ریخته و گفته بود: "افروز
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️❤️
۶ ماه پیشهدی
0وای خدا چقد به حال عالمه گریه کردم😭😭😭😭😭😭😭
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😢😢😢😢
۶ ماه پیشپرنیا
1الهی بمیرم برای دلت عالمه چقد غمناکه خدایا
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😭😭😭
۶ ماه پیشسهیل۲۹
2عالی و غم انگیز و ..... نمیدونم در وصف این رمان چی بگم 😭😭😭
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
مرسی از همراهی ارزشمندتون.❤️
۶ ماه پیشفاطمه ❤️
4آخی امان از دل این مادر 🥲💜
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😭
۶ ماه پیشم.ر
4کمترین کاری که از دست یه مادر داغ دیده بر امد😭😭😭😭😭
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😢💔
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطیما
0مثل همه پارتها زیبا🥲🌺